![]() |
![]() |
|
| اینجا وبلاگ خودمه هر بلاییم که بخوام سرش میارم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:21 توسط ریحانه |
|
|
آرزوها مثل منظره های پشت پنجره هستن. گاهی اوقات زورت می رسه و پنجره رو باز می کنی و بعضی وقتا زورت نمی رسه و پنجره بسته می مونه. انگار یکی داره تمام تلاششو می کنه تا تو به آرزوت نرسی. اینم مثل اینه که یکی پیشت وایساده و منتظره که دستتو به طرف پنجره ببری تا محکم بزنه پشت دستت. اول سعی می کنی براش دلیل بیاری اما اون فقط گوش می ده. بعد سعی می کنی ترحمشو جلب کنی اما باز اون فقط گوش می ده. آخرش می زنی زیر گریه ... و اون فقط گوش می ده. نمی دونی به چی داره فکر می کنه. نمی دونی دلیلش چیه. تنها چیزی که می دونی اینه که آخرین سلاحتم به کار بردی و اشک راه به جایی باز نکرده. میون گریه هات بریده بریده بهش می گی که منظره ی پشت اون پنجره مهم ترین دلیلته. مهم ترین دلیل برای ادامه دادن.اما اون فقط گوش می ده. با خودت فکر می کنی مگه نگهبان دل نداره؟ چرا درک نمی کنه این موضوع چقدر برات مهمه؟ کنترلتو از دست می دی و اینو سر نگهبان داد می زنی. باهاش دعوا می کنی. انقدر داد و بیداد می کنی تا صدات می گیره. اشکات تموم می شه. فکرت بسته می شه و ... بی حس می شی. اون وقت شب و روز مثل یه فیلم تند از جلوت می گذرن و تو فقط می تونی با نگاهی مرده به یه نقطه خیره بشی. طوری می ری تو خودت که دیگه هیچی برات اهمیت نداره. وقتی به خودت میای که می بینی دونه های یخ دارن محکم به اون پنجره می خورن و تو با صدای اونا از خودت بیرون اومدی. منظره ی پشت پنجره، همون آرزوی تو، به زمستون رسیده و این تکه های یخ تگرگیه که داره آرزوتو نابود می کنه. آرزوت یخ زده! با نگاه نگران و ملتمسانه بر می گردی و می بینی نگهبان هنوز اونجاست. چی می خواد بهت بفهمونه؟ منتظره تا تو دوباره حرف بزنی و اون فقط گوش بده؟ چرا بهت نمی گه برا چی نباید به اون منظره برسی؟ و تو دلیلتو از دست می دی! آیا یک آرزو این همه ارزش داره؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:16 توسط ریحانه |
|
|
خدایا، به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم. و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم، امّا آن چنان که تو دوست داری. "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:38 توسط ریحانه |
|
|
فکر کنین دارین تو یه خیابون تقریباً شلوغ راه می رین. می رسین به یه ماشین که فقط یه دختر توش نشسته و داره مثل ابر بهار گریه می کنه. چی کار می کنین؟ عکس العمل اول: می رین جلو، تق تق می زنین رو شیشه و بعد ازش می پرسین: "چی شده خانوم؟ می تونم کمکتون کنم؟" عکس العمل دوم: با تعجب بهش زل می زنین و دلتون به حالش می سوزه. با خودتون فکر می کنین علتش چیه؟ عکس العمل سوم: به نظرتون غیر عادی میاد. فکر می کنین اگه بهش نگاه کنین زشته. پس راهتون رو می گیرین و می رین. عکس العمل چهارم: از نظر شما این موضوع خیلی عادیه، فکرتون رو مشغول نمی کنین و انگار نه انگار. عکس العمل پنجم: من این یکی رو نمی دونم. کاری که مخصوص به خودتونه رو انجام می دین. حالا بذارین از یه زاویه ی دیگه به موضوع نگاه کنیم: اون روز یکی از روزای معمولی زندگی اون دختره. تنها تفاوتش با روزای دیگه اینه که در اون روز و در اون لحظه، دخترک تو یه خیابون خاص حضور داره. مثلاً ... سهروردی! دقیقاً معلوم نیست که چرا این خیابون بین تموم خیابونا براش خاص شده. همراهش ترکش کرده تا بره از یکی از مغازه های شلوغ خرید کنه. بدون این که متوجه باشه جلوی یکی از خاص ترین کوچه های دنیا پارک کرده. مثلاً ... یکی از کوچه های نرسیده به مطهّری! دخترک تو صندلیش فرو رفته و نگاهش روی اسم کوچه بی حرکت مونده. می دونه حدّاقل تا نیم ساعت دیگه همراهش بر نمی گرده اما جرئت نمی کنه از ماشین پیاده بشه. به ساعتش نگاه می کنه: هفت و سی و دو دقیقه ی بعد از ظهر روز پنجشنبه. بعد از یه مدت از نگاه کردن به کوچه خسته می شه. انتظاری نداره اتّفاق خاصّی بیفته. خودشو دل خوش می کنه به حرکت عابرها. یکی ... دوتا ... سه تا ... چهار تا ... بعد یهو دلش می گیره. چرا نمی تونه کاری بکنه؟ چرا از دستش هیچ کاری ساخته نیست؟ پنج تا ... شش تا ... هفت تا ... هشت تا ... دلش بیشتر می گیره. اشک تو چشماش حلقه می زنه اما گریه نمی کنه. مغروره! نه تا ... ده تا ... یازده تا ... سیزده تا ... دیگه تحمّل براش سخت می شه. با خودش فکر می کنه تو این شلوغی کی به کیه؟ تمام شهامتش رو جمع می کنه و شروع می کنه به اشک ریختن. دیگه عابر ها اهمیتی ندارن. کم کم کار از یواش یواش اشک ریختن می گذره و گریه ش تبدیل می شه به هق هق. چند لحظه بعد حس می کنه عجب حال قشنگی داره جلوی این همه آدم گریه کنه. اون قدر گریه می کنه تا اشک هاش تموم می شن. تا حالا شده دختر نوجوونی رو تو خیابون گریان ببینین؟ من اون روز، در اون لحظه، تو اون خیابون خاص و جلوی اون کوچه بودم. من تنها کسی بودم که اون دختر رو دید. اما کاری از دست من بر نمیومد. باید گریه می کرد تا خالی می شد. خیلی دلم می خواست بدونم چطور می شه بهش کمک کرد. با تمام وجود اینو می خواستم اما ... نمی دونستم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:32 توسط ریحانه |
|
|
بعد از یک هفته تعطیلی ناخونده ی دردسر ساز ، روز یکشنبه رفتیم مدرسه. امتحان زبان فارسی مون که روز شنبه بود تعطیل شد (زبان فارسی با ادبیات فارسی فرق داره) و یکشنبه ما امتحان آمادگی دفاعی داشتیم. فکر کنم تنها امتحانی بود که من با علاقه و رغبت رفتم سر جلسه. روز دوشنبه امتحان ریاضی داشتیم و در کمال ناباوری من، تعدادی از سؤال ها حل شد. خیلی سرد بود. نمی دونم سردی از هوا بود یا از بچه هایی که به خاطر ابهت امتحان خون تو رگ هاشون یخ زده بود. به هر حال برای آدمای عادی –مثل من- دو ساعت و ربع طول کشید. وقتی اومدیم بیرون مثل چوب خشک شده بودیم. اما همگی قبول داشتیم که خیلی بهتر از فیزیک بود. اون وقت در شورای گروه مطرح شد که "آیا جایز است یکی از اعضا را به دلیل درس خواندن بیش از حد از گروه طرد کرد ؟" نتیجه این بود: "خیر. طرد شدن از گروه تنها به واسطه ی درس خواندن بیش از حد جایز نیست، اما می توان مجازات هایی را بنا به اتفاق نظر اعضای دیگر اعمال کرد" بقیه شم نمی گم چون می دونم روحیه ی لطیفی دارین. (برای این که فقط یه تصوری داشته باشین می گم که یه چیزی شبیه فیلم مصائب مسیح! بعد از امتحان ریاضی باید تا ساعت یک مدرسه می موندیم. چون قبل از شروع اولین کلاس یک ساعت و نیم وقت داشتیم، تصمیم گرفتیم بریم سایت و برای پروژه ی نیم سال اول زبان، صدا ضبط کنیم. آخه گروه ما تو مدرسه به کارای فلشش مشهوره. به همین دلیل تمام پروژه ها رو فلش کار می کنیم. حتی تهیه ی سی دی نمایشگاه امسال با مائه. (صدارو هم برا فایل فلش می خواستیم.) خواستیم بریم تو سایت که دیدیم مسئول کامپیوتر ها چادرش رو سرش کرده و داره می ره. مائده با حالت مخصوص به خودش ملتمسانه گفت: "ببخشین خانوم نمی تونیم بریم تو سایت؟ آخه کار ما مونده!" داشت از قیافه ی با مزه ی مائده خنده م می گرفت، اما جلو خودم گرفتم. فکر کنم خیلی رو خانومه تأثیر گذاشت چون بر خلاف همیشه مهربون شد و گفت: "باشه دخترا! شما برین تو درو هم پشت سرتون ببندین. اتاق رو به شما می سپارم" اتاق رو به شما می سپارم؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کنم این بزرگ ترین اشتباه در طول زندگیش بود! من و مائده و ا.ج.ل و یه سالن پر از کامپیوتر! (نمی دونم بقیه ی اعضا کجا بودن ولی به ضررشون تموم شد) 2 تا کامپیوتر دبیر، 15 تا کامپیوتر قسمت دبیرستان، 15 تا قسمت راهنمایی. همه مجهز به اینترنت پر ساعت (ای دی اس ال یک گیگ می تونین حال منو درک کنین؟ این همه کامپیوتر دست آدم باشه و مراقبت هم نباشه. من که همون اول یه کاغذ برداشتم و تمام آی پی ادرس های کامپیوترای دبیرستان رو برداشتم. (برا روز مبادا! می دونم لازمه ی دختر خوب بودن اینه که وقتی با نت کار می کنه بهaccess denied برنخوره ولی شرمنده، درصد بالایی از صفحاتی که باز می کردیم به این جمله برمی خوردیم "طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران دست رسی به این سایت مجاز نمی باشد" البته باید تذکر بدم که فکرتون دور کلمات منحرف نچرخه. فقط این که اجازه نداشتیم وارد بعضی سایت های یهودی و بیشتر سایت های مربوط به انیمیشن های ژاپنی بشیم. آخرشم History خب همین آزادی دلیل خیلی خوبی بود که بی خیال ضبط صدا بشیم. خونه هم می شه این جور کارا رو کرد. (می گن بعضیا جنبه ی تکنولوژی ندارن، همینه روز بعد یعنی سه شنبه امتحان زبان فارسی داشتیم. وقتی دوشنبه ظهر رسیدم خونه تا شب خوابیدم و وقتی بیدار شدم تا صبح درس خوندم (مثل این که من ادب شدنی نیستم) امتحان بد نبود ولی خوبم نبود. فردای زبان فارسی، امتحان هندسه داشتیم. با اعتماد به نفسی مثال زدنی فقط 40 دقیقه براش وقت گذاشتمو درس خوندم. خیلی خوب بود. تقریبا همه ی سؤالا رو حل کردم ولی یه سؤالم بعد از نیم صفحه راه حل رفتن به جواب نرسید. خب منم کوتاه نیومدم، با پررویی تمام آخر راه حل نا مربوطم نوشتم "در نتیجه حکم اثبات شد" آخرین امتحان، روز پنجشنبه، امتحان جغرافیا بود. برای این امتحان هم شب درس خوندم. خوب نبود. آدم جغرافیشم بشه 18 دیگه ازش انتظاری نمیره. باورم نمی شه امتحانامون تموم شد. فکر کن! یعنی می شه؟ آخر کار، یه حرف جدی: زندگی به حالت عادی بر می گرده. تراژدی ما و امتحانات تموم شد اما با ناکامی ها در زندگی واقعی چه می شه کرد؟ آدم ها در هنگام مشکلاتشون دنبال کسی هستن که نجاتشون بده. هولناک ترین واقعیت اینه که « کسی به داد شما نمی رسه! » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:19 توسط ریحانه |
|
|
این نقاشی رو رافائل از خودش کشیده! رافائل در شهری به نام اوربینو به دنیا آمد. از کودکی با حال و هوای نقاشی آشنا شده بود. پدرش جووانی از بزرگترین نقاش های اوربینو بود. رافائل در 11 سالگی پدرش را از دست داد و در محافل نزدیک به دربار بزرگ شد. عمو های رافائل که سرپرستی اش را به عهده داشتند تلاش کردند استعدادهای رافائل پرورش پیدا کند. به همین دلیل رافائل به پروجینو رفت و سه سال برای پیترو وانوتچی کار کرد. (شوشین شا رافائل اهل مطالعه نبود «او با قلم موی خود سخن می گفت و با چشمانش می شنید.» در دوره ی خودش تک چهره سازی را به حد شامخی از اعتلا رساند. تعداد تک چهره های رافائل زیاد نیست اما تمام آن ها در عالی ترین سطح هنری هستند. «در سی و یک سالگی به خیل مردان آگاه وارد شد.» در یک کاخ زندگی می کرد و لباس هایش همانند یک شریفزاده ی جوان بود. جوانی خوش طبع و از حسد آزاد بود. برای آموختن هر شیوه ی جدید ولعی خاص داشت. او عاشق رقابت و برای دیگران امید بخش بود. نقش حامی را برای نقاشان درجه ی دوم و سوم ایفا می کرد. متواضع نبود و ممکن بود در گاهی اوقات به نحو زننده ای بذله گو باشد. (بدجوری حاضر جواب بود) با این حال تا حدی انتقاد پذیر هم بوده است. علاقه ای به سیاست نداشت. احتمالا به این خاطر که اعتقاد داشت هیچ چیز جز اخلاص به خیر، زیبایی و حقیقت مهم نیست. رافائل جوانی خوش گذران بود و یک گروه معشوقه داشت. او تا پایان عمر مجرد ماند. رافائل در سی و هفت سالگی (6 آوریل 1520) به علت خوش گذرانی افراطی، بی بند و باری و باده گساری در گذشت. «زندگی خود را در زادروزش، جمعه ی مبارک، در سی و هفت سالگی پایان داد.» قبل از مرگش مانند یک مسیحی مومن معشوقه اش را از خانه بیرون فرستاد و برایش وسایل یک زندگی شرافتمندانه را مهیا کرد. کشیشی که برای شنیدن اعترافات رافائل آمده بود تا قبل از بیرون رفتن معشوقه از خانه حاضر نشد وارد اتاق او شود. پس از مرگ رافائل آن معشوقه که حتی از شرکت در تشییع جنازه منع شده بود، دچار چنان اندوهی شد که ممکن بود به جنون بینجامد. (نمی دونم دقیقا چه آخر و عاقبتی پیدا کرد اما فکر می کنم تارک دنیا شد) در نوشتن کتیبه ی قبر رافائل در پانتئون فقط به یک جمله اکتفا کردند. «آن که اینجا خفته است، رافائل است.» همین یک جمله کافی بود. عده ای عقیده داشتند که رافائل بزرگترین نقاش عصر خود بود. «در قیاس های اختیاری که از نبوغ می شود، رافائل پس از بزرگترین نوابغ در درجه ی دوم قرار می گیرد، اما در عین حال با آن هاست : دانته، گوته، کیتس، بتهوون، باخ، موتسارت، میکلانژ، لئوناردو و رافائل.» ببخشین رنگی رنگی شد. اگه یه متن این طوری باشه من خوشم نمیاد ولی این متن فرق داره. این اسمایی که رنگی شدن همین رنگین. باید همین رنگی باشن! منبع : تاریخ تمدن ویل دورانت/ رنسانس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 16:42 توسط ریحانه |
|
|
داستان از اونجایی شروع شد که من روز آخر مدرسه قبل از شروع امتحانات رو غایب بودم. دلایل بسیاری برای نرفتن من در اون روز وجود داشت که مهم ترینش این بود : حوصله نداشتم! همون روز خاله خانوم ما یهو مهرشون قلنبه شد و هوس کردن بچه های خواهرشون رو ببرن سینما. واسه همین ماها پا شدیم رفتیم خونه ی مامان بزرگه. چون ماها (یعنی فرزندان خانواده) همیشه ی خدا با هم درگیریم سانسی رو که قرار بود بریم از دست دادیم و دیر رسیدیم خونه شون. در همین حال دایی کوچیکم اومد و گفت که فیلم سایلنت هیل رو گرفته. ماها هم با بی رحمی تمام احساسات و عواطف خاله رو نادیده گرفتیم و سایلنت هیل رو ترجیح دادیم. این طوری شد که روز اول رو از دست دادم. روز دوم که جمعه بود. خاله هه به زور ما رو برداشت برد سینما. هر چی ما گفتیم خاله این جور فیلما به روحیه ی ما نمی خوره ولی کو گوش شنوا؟ حیف وقت! توفیق اجباری. بعدشم که هیچی رفتیم خونه شون و تا شب اونجا بودیم. منم سرگرم تجزیه کردن فایل های صوتی سایلنت هیل شدم. روز سوم شنبه بود. از صبح ادای پروفسور ها رو در آوردم که : شیمی؟ آخه اینم شد درس؟ من که همه ی اینارو از برم! از اونجایی که زمان هیچ وقت وفا نمی کنه شب شد. و اون احساس مبهم دردسر ساز که به هیچ وجه اسمشو وجدان نمی ذارم اومد سراغم. منم تصمیم گرفتم برنامه ی همیشگی مو اجرا کنم -درس خوندن در طول شب امتحان دوم : دینی. درست فردای شیمی امتحان دینی داشتیم. منم طبق برنامه ریزی هوشمندانه ام تا ساعت 8 بعد از ظهر کارای خودمو کردم و به تعبیر یک سری آدم سطحی نگر ول گشتم. ساعت 8 تا 12 گرفتم خوابیدم و تا صبح استدلال هایی رو که خودم شخصا براشون مثال نقض داشتم حفظ کردم. امتحان سوم : یک روز تعطیل وقت داشتم تا برای زیست آماده بشم. اما دست کم گرفتم و فکر کردم با روش خودم اینم حل می شه ولی 6 ساعت شب تا صبح براش کافی نبود. درس خیلی زیاد بود. یه چیزی در حدود 4 ورق رو نرسیدم بخونم و این خیلی وحشتناکه. خوش بختانه اون قسمت رو بلد بودم. دستگاه گوارش گیاه خواران چون سر این قسمت معلم حسابی از من درس پرسیده بود. منو بلند کرده بود و با شوخی گفته بود : ریحانه خانوم اون جا نشستی کنار انتظاری و نه خودت گوش می دی و نه می ذاری اون گوش بده، پاشو می خوام ادبت کنم. منم با ترس و لرز پا شده بودم و جواب داده بودم. از صدقه سری ترمه و باریت و اکسیر (یه مشت کره اسب) دستگاه گوارش اسب رو بلد بودم. ولی یادمه یه سوال پرسیده بود که اگه پلاستیک بخورن چی می شه ؟ منم خیلی معصومانه جواب داده بودم :«هیچی خانوم، نمی خورنش. تفش می کنن.» اون وقت کلاس رفته بود رو هوا. نمی دونم به چی می خندیدن ولی من با همه ی اطلاعاتم جواب داده بودم. احتمالا چون تاکیدم رو قسمت «تفش می کنن» زیاد بود این طوری شد. (تاکید بیشتر روی حرف «ت» زیاد از اصل مطلب دور شدم. بگذریم. امتحان بعدی ادبیات بود. من به پشتوانه ی دیباچه ی سعدی –استاد سخن و یکه تاز عرصه ی نثر مسجع و شعر عاشقانه- که کلاس اول دبستان مقداریش رو حفظ کرده بودم، در طول سال های تحصیلم ( حالا فکر کنین من کل هفته رو با برنامه ی نا متعارف خودم گذرونده بودم. به غیر از یه شب که اونم نصفه خوابیده بودم، بقیه ی شب هارو پلک رو هم نذاشته بودم. اگه حساب کنین سوخت موشکم داشته باشم تا اون موقع دیگه تموم شده بود. با کمال تاسف باید بگم ... باید بگم که ... اس.ام.اس های مربوطی که من اون روز دریافت کردم : Maede: salam bar abporteghali. baz pashe nishet zad? akhe adam tu emtehane term GHAYEB mishe Reyhane: salam reyhan junam. chi shode? halet khube? chera nayumadi? nomrat chi mishe? to ke maro koshti aziz در طول چند روز بعد من حالم بد بود و مریض بودم. شنبه اش امتحان فیزیک داشتیم. فقط تونستم کتاب رو رو خونی کنم. لطفا این صحنه ها رو تو ذهنتون مجسم کنین. (اسلوموشن و کم و بیش ابری صحنه ی اول: من روی صندلی 279 نشستم و دارن بهم یه سری برگه ی منگنه شده می دن. من برگه هارو می گیرم و ورق می زنم. سه تا ورق پشت و رو سوال فیزیک. شما الان باید قیافه ی منو تصور کنین که انگار آب یخ ریختن رو سرم. صحنه ی دوم : دوباره منو تصورکنین که بعد از گذشت یک ساعت هنوز برگه هام سفیدن و با چک نویس کلنجار می رم. با حالت عصبی بلند می شم، پالتوی دست و پا گیرم رو درمیارم و می ذارم روی قسمت پشت صندلیم. به سردی سالن اهمیت نمی دم و دوباره می شینم. صحنه ی سوم: وقت تموم شده ولی حتی یک نفر هم بلند نشده! صحنه ی چهارم: 10 دقیقه بعد از اتمام وقت. بیرون از جلسه ی امتحان. من که با آرامشی فرا زمینی (به یک تعبیر سعه ی صدر و به تعبیری دیگر بی خیالی) ایستاده ام و اعضای گریان «این گروه خشن» را در آغوش می گیرم. اگر شما خواننده ی با احساسی باشین الان باید اشک تو چشماتون حلقه زده باشه و اگه یه خواننده ی شیطون باشین یه کوچولو نیشتون بازه. خب برگردیم سر ماجرای خودمون. روز بعد امتحان عربی داشتیم و من دوباره نرفتم مدرسه. بعد هم تا آخر هفته تعطیل بودیم. امتحان های ریاضی(
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:39 توسط ریحانه |
|
|
... هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه ی جهان خواهم شد ... اول کمی دور از من می نشینی. من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی. زبان سرچشمه ی سوء تفاهم هاست. اما تو هر روز نزدیک تر می نشینی ... برو دوباره گل ها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت یکتاست ... تو مسئول همیشگی آن شده ای. تو مسئول گلت هستی ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:44 توسط ریحانه |
|
|
من از شیطان بتی می سازم و هر دم سراغ از خانه ام گیرد بسویش می زنم سنگی که دست از حرمت این خانه بر دارد وگر سنگم خطا رفت و نزد بر سینه ی او دست رد باید ز جا برخیزم و با خویشتن خلوت کنم شاید که درس تازه ای باید بیاموزم. من از سیمای غم یک دلقک طناز می سازم و هر دم خواست آتش زند قلبم بخندم بر عبث سعیی که می دارد و گر دیدم که دست از سر من بر نمی دارد برایش قصه ی ایوب می خوانم و وقتی خوب خوابش برد برای داستان زندگی شعری سراسر تازه خواهم گفت ... م.ه.مهاجر این شعر رو یکی از بهترین دوستان من گفته. دوستی که تا به حال نه دیدمش و نه باهاش به طور غیر مستقیم حرف زدم! با این حال می دونم آدم کمیابیه و بسیار قابل احترام! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 21:15 توسط ریحانه |
|
|
از فراز کوهساران راست بالانی بلند آواز، نو پرواز در پی آب و نسیم و آسمانی باز - نغمه خوان، خرسند- سوی اقیانوس می رفتند. شامگاهان، از فراسوی مهی انبوه سبزی دگیر یک مرداب را دریا گمان کردند! تا بیاسایند یک دم رو به آن مرداب آوردند. قطره قطره، قیرگون آبی، فرو می ریخت در پهنای نیزاری ملال آکند آسمانش تیره از پرواز و فریاد کلاغی چند. هر زمان –انگار- زهرآگین غباری می دمید از خاک! بانگ جانفرسای غوکان رفته تا افلاک. در پناه تخته سنگی گرد راه از بال افشاندند صبحگاهان پهنه ی مرداب را از زیر و بالا، چشم گرداندند مصلحت را این چنین با هم سخن راندند: - راه اقیانوس دور و راه این نزدیک. - آب باریکی در آن، گیرم که از بیغوله ای تاریک! - می توان آسوده از غوغای توفان روزهایی را به شام آورد. -بیش یا کم، سفره ای گسترد. - جوجگانی نو به نو پرورد. - بانگ غوکان؟ - می توان نشنید! - یاوه گویی های جانگاه کلاغان ؟ - می توان با آن مدارا کرد . . . قصه هایی این چنین در گوش یکدیگر فرو خواندند لاجرم از راه وا ماندند! از فراز کوهساران بادها، گهگاه می نالند : های! ای مرغان دریا! های! دور از این مرداب آب و آفتاب و آسمانی هست آیا یادتان رفته ست؟ چشم در راه شما مانده ست اقیانوس راه گم کرده اید؟ می دانیم اما: از چه جا خوش کرده اید؟ افسوس . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:51 توسط ریحانه |
|
|
شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری، اما من تو را خوب می شناسم، ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان ها را دنبالت می گشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم . خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی، توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟ یادت می آید گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پزتاب می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم. تو، شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی، آسمان را روی سرت می گذاشتی و تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تورا قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی. و همیشه همین را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم. ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را. ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا. ما گم شدیم و خدا ار گم کردیم. دوست من، هم بازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند. از قلب کوچک تو تا من یک راه هست. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو از دلت شروع کن! شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:15 توسط ریحانه |
|
|
در این نوشتار چگونگی مرگ 15 فرد مشهور جهان درج شده است. آرنولد بنت : داستان نویس مشهور انگلیسی برای آن که ثابت کند شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است ، یک لیوان از آن خورد و در اثر تیفوئید در گذشت. آلن پینکرتون : مؤسس آژانس کارآگاهی آمریکا، هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندانش ماند و زخم شد و در اثر قانقاریا ی ناشی از این زخم در گذشت. آیزادورادانکن : ستاره ی آمریکایی ، هنگام رانندگی ، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد. الکساندر : پادشاه یونان ، یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون درگذشت. تامس آت وی : نمایشنامه نویس انگلیسی ، مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه ی اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد. جان وینسون : ماجراجوی بریتانیایی ، وی در 72 سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی که وارونه بر زمین افتاده بود ، در سرش فرو رفت. جروم ناپلئون بناپارت (آخرین بناپارت آمریکایی) : در سنترال پارک نیویورک ، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله درگذشت. جرج دوک کلارنس (انگلیسی): به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره خفه شد. جیمز داگلاس ارل مورتون : بوسیله ی دستگاهی شبیه به گیوتین که خودش به اسکاتلندیان معرفی کرده بود ، سر بریده شد. رودولفونی یرو ( ژنرال مکزیکی ): اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلا هایی که به همراه داشت باعث فرو رفتنش به درون ماسه شد. زئوکسیس (نقاش یونانی قرن 5 ق.ه ): به تصویری که از یک ساحره ی پیر کشیده بود آن قدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد. ژرارد ونرال : نویسنده ی فرانسوی ، با بند پیشبند ، خود را از چراغ برق خیابان حلق آویز کرد. فالک فیتز وارن چهارم : بارن انگلیسی ، در بازگشت از یک جنگل ، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد. کنت اریک مگنوس انگلیسی : در اثر خشم با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد ، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت. گریگوری راسپوتین : وزنه ای به بدنش بستند ودر رود نوادا غرقش کردند. مارکوس لیسینیوس کراسوس : سیاستمدار رومی ، این رهبر بدنام رومی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش کشته شد. هنری اول ، پادشاه انگلیسی ، در اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی معده شد و مرد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:58 توسط ریحانه |
|
|
سال 1230 *** **** *** *** زن: دخترم. حالا بابات يه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. آروم باش عزيزم. رنگ چشات يه وقت کدر می شه ها مامی. باباتم قول می ده ديگه از اين حرفا نزنه... *** با تشکر از حضور فعال مامانا در طول تاریخ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 16:49 توسط ریحانه |
|
|
دوشنبه اول مهر : امروز روز اولی است كه من دانشجو شده ام. شماره ی كلاس را از روی برد پيدا كردم. توی كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتی پرسيدم : كلاس ادبيات اينجاست؟ خنديد و گفت: بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد. . با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكی هستيد يا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد! . *** دو هفته بعد، سه شنبه : امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره می خواست از من خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت: "دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكی از پسرهای كلاس گفت: لابد ايشان خواب بودن. من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هيچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند! . *** چهارشنبه : امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاری هم مي كرد، من قبول نمی كردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ی خودم باشد! . *** جمعه : امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم خجالتی نباشد! . *** سه هفته بعد شنبه : امروز سرم درد می كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفی دربيايد، چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد! . *** سه شنبه : امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم میكرد، ولی شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد! *** چهارشنبه : امروز يكی از پسرهای سال بالايی كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم میخواست از من خواستگاری كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتی برايش میشوم؛ اما من قبول نمیكنم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند.! *** جمعه : امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد! . *** دوشنبه : امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتی است..حالا مطمئنم كه او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم غيرتی نباشد، چون اين كارها قديمی شده! . *** پنچ شنبه : امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمی كنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند.! *** دوشنبه : امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالايی شيرينی ازدواجش را پخش كرد. خيلی ناراحت شدم گريه هم كردم ولی حتی اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمی كنم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد! . *** شنبه : امروز يك پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگری نداشته باشد.! *** يكشنبه: امروز همان پسری كه روز اول ديدمش اومد طرفم. می دانستم كه دير يا زود از من خواستگاری می كند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز خواستگاری كنم و اجازه بگيرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد. *** ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاری نكرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:14 توسط ریحانه |
|
|
آخرین پروانه ای که به آتش می زند می داند، شرط سوختنش این است که نه در بند شعله بماند و نه آن را در بند کند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:48 توسط ریحانه |
|
|
ای آسمان آبی و ای پاره های ابر ای ماهیان خفته به دامان برکه ها ای رازهای مانده به لب های هر صدف ای غنچه های رسته ز آغوش برکه ها او را ندیده اید؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 19:29 توسط ریحانه |
|
|
عشق داغ است . . . و آنگاه که آن داغ دل دختری را به آتش بکشد ، چه ها نمی کند؟! تو از دل آن دختر چه خبر داری که مدام چشم به رویت دوخته و از سخنانت ، کلام عشق می آموزد ، در حالی که در رویاهایت هم نمی گنجد که او چون جان شیرین دوستت دارد . . . و آن زمان ، تو به چشمان خودت از عشق مردن را می بینی . . . از عشق مردن دختری نوجوان را که تا پایان حیات دلت را به داغ ابدی می نشاند !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:25 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس های من عشق از دیدگاه من |
|
RSS
|